گلواژه های زندگی
يادي از گذشته
شهريست در کنار آن شط پر خروش
با نخلهاي در هم و شبهاي پر ز نور
شهريست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسير پنجه يک مرد پر غرور
شهريست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روي من و او گشوده است
بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه ديده است که من نرم کرده ام
با جادوي محبت خود قلب سنگ او
آن ماه ديده است که لرزيده اشک شوق
در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او
ما رفته ايم در دل شبهاي ماهتاب
با قايقي به سينه امواج بيکران
بشکفته در سکوت پريشان نيمه شب
بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بيرون کشيده دامن در آب رفته را
کنون منم که در دل اين خلوت و سکوت
اي شهر پر خروش ترا ياد ميکنم
دل بسته ام به او و تو او را عزيز دار
من با خيال او دل خود شاد ميکنم

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايداراز هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته با ش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي،دوستم داري!
ومن تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم

